تبليغاتX
پونزده سانتی

پونزده سطر از بند بند وجودم.

درخت هستم،درختی در زمستان

پنجشنبه 21 اردیبهشت1391

زمانش را نمی دانم  شاید چند روز ،چند ماه یا حتی چند سال باشد که اینجا منتظرم

منتظر یک رهگذر، رهگذری که نگاهی به من بیندازد.

متوجه حضور من در مسیر روزمرگی هایش شود.

دستی بر من بکشد، نوازش ام کند.

زمانش را نمی دانم  شاید چند روز ،چند ماه یا حتی چند سال باشد که تنها اینجا ایستاده ام.

ایستاده ....ایستاده ام تا بتوانند بر من تکیه کنند

رهگذرانی که شاید روزی مرا ببینند

تنها....آنقدر تنها  که حتی کبوتری هم بر روی بازوانم  لانه ندارد

کبوتر ها هم دل کنده اند

زمانش را نمی دانم  شاید چند روز ،چند ماه یا حتی چند سال باشد که تنم پر شده است از زخم

زخم هایی از همان رهگذرانی که روز و شب منتظرشان  بودم

جای زخم هایم درد می کند.

 هر کدام را که می نگرم  انگار لب می گشایند و ساعتها برایم حرف می زنند

لحظه لحظه ی شکل گرفتنشان را برایم تداعی می کنند.

 نگران نباش  در میان این همه خراش جایی  به اندازه ی زخمی که میزنی کنار گذاشته ام

  یک جای مخصوص برایت در نظر گرفته ام

ریشه هایم را می گویم ............کافیست؟؟؟

اینجا.... در من ....فقط جای زخم تو خالیست.

زمانش را نمی دانم  شاید چند روز ،چند ماه یا حتی چند سال باشد که اینجا بیدارم.

 به خواب زمستانی نرفته ام .... لباسم را عوض کرده ام....عریانی گزیدم

من بیدارم و می بینم و می شنوم

فقط دیگر سایه ندارم که به خاطر آن دنبالم بگردی

 درخت هستم ،درختی در زمستان

نه پرنده ای در من لانه دارد.....نه  حتی آدمی بر من تکیه کرده است

هر روز سیل جمعیتی از کنارم رد می شود بی آنکه کسی مرا حتی اتفاقی ببیند

دنیای آدم ها عجیب است

یا چیزی را نمی بینند یا اگر دیدند زخمی اش می کنند  مثل من

هیچ کس مرا ندید اگر دید ،یادگاری بر من کشید

درد دارد اینجا چند روز ،چند ماه یا چند سال ..ایستاده...تنها...انتظار زخم شدن را بکشی.

شاید باید کمی بنشینم.

                                                  زخم های من نیاز به التیام دارند.

                                 

    

  

 

  

+ 9:22 نويسنده ستــــــــاره

راه فرار

چهارشنبه 30 آذر1390

  وقتی سر و گوشهایم را در آب فرو کرده باشم

با چشمان باز به کف آبی استخر نگاه کنم

می بینم اما صدایی نمی شنوم 

حتی نمی توانم نفس بکشم

گویی در خلاء رفته باشم

حجم  این خلاء را دوست دارم بزرگ تر از من است

مثل کودکی خفته آرام است... آرام تر از من  

 برای لحظاتی از همه کس و همه چیز  جدایم می کند

موهایم نسان موج سیاهی روی آب حرکت می کنند

اطرافم همه چیز روال عادی خود را دارد اما من ....من  آنجا نیستم

حس مرگ را دارد همه چیز آرام ..همه جا ساکت

حس سیلی محکم باد را دارد سنگین و دوست داشتنی

حس یک نفس عمیق در یک صبح بهاری را دارد معطوف و نافذ

حس یک تهوع مغزی را دارد

حس جیغ زدن در اتوبان های طویل را دارد...

مثل اون لحظه ای که نفست را حبس می کنی تا فقط فقط صدای گوش خراش ساز ناکوک دلت خارج شود

و فقط جـــــــــــــیغ می زنی

با گوشهای تیز و چشمان بینا .....نه  صدایی می شنوم و نه چیزی می بینم

غرق می شوم در بازی مولکول های آب کنار گوش هایم

انگار که این خلاء راه خروجی است به سوی هیچ

                                       یک فرار چند ثانیه ای

                 

+ 22:26 نويسنده ستــــــــاره |

پیانوی قدیمی

جمعه 6 خرداد1390

از دور سنگینی نگاهت را حس می کنم

برقی که در چشمان معصومت هست دل ها را به رحم می آورد

نزدیک می شوی...نزدیکتر

دستی بر سرو رویم می کشی... بر تارهای کهنه ام  که هر کدام حرفی برای گفتن دارند

حرفی که سال هاست آن را در سینه حبس کرده و محکوم به سکوت شده اند

گرمای دستت را...ظرافت انگشتانت را  به خوبی حس می کنم

دستانی که مرا به صدا در میآورد و  وادار به سخن گفتن می کند

صدایی که تار عنکبوتهای بسته شده در بند بند وجودم را ویران می کند

می شنوم که آرام زمزمه می کنی: سفید...سیاه...سیاه...سفید

 قدرت میگیرم فریاد می زنم و طنین مغمومی سر میدهم

 خیلی زود عده ای را به دور خود جمع می کنم

همه آمده اند تا بدانند صاحب این صدای سوزناک کیست؟؟؟

با من هم صدا می شوی بلند بلند می خوانی:لا ..ر..می...سل

اینبار انگشتان بلند ات را محکم تر فشار می دهی و تارهای مرا دوباره به لرزه در میآوری

صدای حاصل از آن که حرفای زندانی شده ی من است

پرواز می دهد ذهن ملتی را که دور تا دورمان ایستاده اند و می شنوند

لبخندی از سر رضایت بر صورتشان نمایان می شود

صورتی که زیر بار اشک خیس شده و مانند شبنم روی برگ درختان می درخشد

اوج میگیری با صدایم

اشک های تو هم دگر طاقت ماندن ندارند و سرازیر می شوند ...خیلی آرام فرود میآیند بر دکمه های سیاه و سفیدم

من همان پیانوی کهنه ام که سالها در گوشه ی اتاقی خاک گرفته

و چشم به در دوختم تا کسی بیاید و به تن خسته ام جانی دوباره دهد

                         تو کیستی که با دستان قهارت اینگونه سکوت مرا می شکنی

                                             و دلم را خالی از حرف می کنی؟!

                                                   من سالها منتظرت بودم

                 

+ 17:24 نويسنده ستــــــــاره |

بهانه ی نجات

شنبه 24 اردیبهشت1390

گاهی نیاز به نوری داری که به تو امید دهد

نیاز به امیدی داری که به تو قدرت  دهد

نیاز به قدرتی داری که به بتوانی به واسطه ی آن گام برداری...یک گام بلند

گاهی هم نیاز به دلگرمی داری که سردیه مسیرت را گرم کند

 گرمایی  که بر سردی دستانت غلبه  کند و به پاهایت جرأت پیش رفتن بدهد

گاهی هم منتظر بهانه هستی ..یک بهانه ی ساده

شاید یک بهانه آسان تر از نور ...امید...قدرت... تو را به حرکت وا دارد

من هم منتظرم

منتظر بهانه ای که خاک کفش هایم را...پارگیه لباس ام را ...پینه های دستانم را نپوشاند

منتظر بهانه ای که بر ترس من غلبه کند و بگذارد تا خودم باشم

با همان دوده ای که بر صورتم نشسته

به بهانه ی بهانه ام  پیش می روم

ذلگرمی ندارم...قدرت ندارم...اما یقین دارم که خودم هستم

و این بهترین بهانه برای دویدن به دنبال هدف هاست

                            

پ.ن:دنبال یک قالب خوب ام .هم اکنون منتظر یاری سبزتان هستیم.

پ.ن۲:بیدار هم به جمع وبلاگ نویسان پیوست.خوش آمدی هرچند با تاخیر

+ 22:17 نويسنده ستــــــــاره |

فریاد اسیدی

پنجشنبه 14 بهمن1389

سال هاست که لرزش دستانم را... اشک دو چشمانم را... در فریادم مخفی کردم

فریادی که در عمق چاه سکوت زندانیست

سکوتی به اجبار نگه داشتن احترام ...که مرا از درون به آتش می کشد

قعر تاریکم را با دود در میآمیزد

سوختن بی صدا مرا به جنون می رساند

فریاد من اســــــــیدیـــــــســــــــــت...که دوده های وجودم را پاک می کندو به صورت تو می پاشد

غرشیست که می شکند پل احترام را ...

می بلعد غرور را...

خدشه دار می کند هویتت را

اشکی که با آزاد شدن فریادم سرازیر می شود پر است از غبار کینه های تو

                                                    مواظب فریاد اسیدی من باش

                             

مخاطب دارد!!!

+ 15:52 نويسنده ستــــــــاره |

کودکی که کوچک نیست...

دوشنبه 20 دی1389

به راحتی راه نمی روم ...زمین می خورم اما بلند می شوم

حرف می زنم اما دروغ نمی گویم

نیازمند به دیگرانم اما محبت را دزدی نمی کنم

چند سالیست به این دیار آمده ام

 جثه ای کوچک دارم اما کوچک نیستم ...کودکم 

 میبینم آدم بزرگ ها را که  همواره کوچک اند

آدم هایی که زمین می خورند اما تلاشی برای بلند شدم نمی کنند

آدم هایی که تلاشی برای بزرگ شدن نمی کنند بلکه برای بزرگ نشان دادن خود دیگران را به زیر می کشند

آدم هایی که از ترس یکدیگر دروغ می گویند و در گرداب اهریمنی غرق می شوند

آدم هایی که محبت را...پول را...اندیشه را...خلاقیت رادزدی می کنند

                                         بزرگ شده ای اما بزرگ بودن را نیاموختی

                                       تو ای آدم بزرگ کوچک وقت بزرگ شدن است

               

                                                    کودکی که کوچک نشده است

 

+ 17:5 نويسنده ستــــــــاره |

من آن جسم بی جانم

جمعه 28 آبان1389

دیرگاهیست که در بند منی بی آنکه خود بخواهم .اسیر بودی اسیرت کرده بودم!!!

امروز روز وداع توست روزی که آزاد می شوی از بند بند وجودم ...این را هم نیز خود نمی خواهم.

دوست دارم بار دیگر تو را در آغوش بگیرم تا جان بگیرم

امروز مرا به اسارت خاک می سپارند اما تو پرواز می کنی .پرواز تا بی کران ها...تا خود خدا

دوست دارم با تو پرواز کنم اما...

سیاه پوشان هجوم میاورند

آسمان چشم هایشان ابری می شود و من در دریای اشک هایشان غرق می شوم

گویی که هر اشک قدمی سوی فاصله هاست!!!

تو ناظر هستی و می بینی اما پیدا نمی کنی آن کس را که صادقانه برای من وتو اشک می ریزد

این را خود خوب می دانم

امروز روزیست که آدم نماها برای اولین بار مرا بی تو و در حقیقت آخرین بار می بینند

امروز روزیست که کمی از خاطره ها... لبخندها...غم ها ...و کینه ها با من دفن می شوند

                                امروز روز رهایی تو و اسارت من در خاک است

                          

                              من آن جسم بی جانم                دگرباره نمی مانم

 

+ 15:33 نويسنده ستــــــــاره |

خاطراتش را مرور می کند

 دنبال دلیل است

از سلول های مغزش بهانه هایی را که رخت دلیل بر تن کردن گدایی می کند

و خود می داند که می دانیم دلیل هایش بهانه هایی بیش نیستند

می داند که بهانه هایش برای همه رنگ دلیل ندارد

اما دست از تکاپو بر نمی دارد

سعی در منطقی نشان دادن بهانه هایش دارد

ترد می شود از من .. ازتو....

راهش به بی راهه کشیده می شود

باید هاش به اگر و شاید تبدیل می شود

سکوتش فریاد می شود

لبخنداش اشک و اشکهایش لبخند می شود

گدایی می کند محبت هارا.....نگاه ها را....هوس هارا....توجهات را

 واین ما هستیم که می دانیم آن دلیل هایی را که او خود نمی داند

و گدایی نمی کنیم آنچه را که او گدایی می کند

                           

+ 16:52 نويسنده ستــــــــاره |

فاجعه

یکشنبه 2 آبان1389

از نقطه های خلاء می گذرم  و در فاجعه ای بزرگ فرو می روم

 فاجعه آنجاست که تو تیر خلاص را به سمت من نشانه گرفتی

معصومانه نگاهم می کنی  نگاهی معنی دار

و  من زمانی در فاجعه فرو می روم که به جای تو از خود فرار کنم

فراری بزرگ و جبران نشدنی...

و زمانی به عمق می رسم  که به آسانی از جسم خود جدا شوم

 با چشمانی بسته به تو اجازه دهم که در من بی پروا نفوذ کنی

بال هایم را ببندی و به من فرصت ندهی

حتی فرصتی برای نفس کشیدن

شکارچی قهاری هستی... این است نتیجه ی طعمه ی تو بودن: 

                                              فرو رفتن در عمق فاجعه

                   

فرار از خود و نفوذ تو     (مخاطب!!! ندارد)

 

+ 15:12 نويسنده ستــــــــاره |

باور

شنبه 17 مهر1389

قدم بر جاده ای گذاشتم که نه مقصد آن را می دانم نه هدفش را

جاده ای که چراغی ندارد تابلویی ندارد

جاده ای که هیچ همراهی  ندارد

جاده ای که جز صدای فریاد بادها صدایی به گوش نمی رسد

جاده ای که باورش کردم

قدم بر می دارم  بی آنکه لحظه ای درنگ کنم

بی آنکه کمی فکر کنم 

بی آنکه دستانم بلرزد.. پاهایم سست شود

گاه گاهی رقص پرتوهای  قرمز رنگ  که گویی هشدار است به اوج خود می رسد

دگر تماشای آنها مرا نگران نمی کند

تازگی ها با دیدنشان لبخندی عمیق در صورتم ظاهر می شود  لبخندی از سر رضایت

من باور کردم تو را... خودم را ...جاده ام را...انتخابم را

                           

+ 17:57 نويسنده ستــــــــاره |